|
نقطه سر خط |
|
|
وقتی آخر سال میشه ... وقتی همه به جنب و جوش میفتند برای شروع یک سال جدید... میون هرج و مرج و شلوغی ... انگار فقط من ایستاده ام و نگاه می کنم !! دنبال یک جایی می گردم ... یک جایی که یک دروازه داشته باشه تا با عبور از اون وارد سال جدید بشم . توی این شهر ماشینی و پر از هیاهو که آسمون آبی هم رنگ تیرگی گرفته و تا چشم کار می کند ساختمان های بلند قد کشیده اند چه طور می شود اون دروازه را پیدا کرد ؟؟ پرسه زنان زیر و رو می کنم کوچه پس کوچه ها...بزرگراه ها...همه جا را...و نمیابمش....شاید دروغ باشد افسانه ی عبور !!! هر چند که افسانه ها افسانه اند .....
جایی خوانده ام جنگلی هست کمی دور تر ... به آن سو کوچ می کنم... می خواهم هر طور که شده بیابم دروازه را ...جنگلی است مه گرفته و پر از درخت های بلند....هر از گاهی پرنده ای می خواند در آن و جوابی پس می گیرد از هم نوعش....چه تعامل دوست داشتنی دارند....کسی بی جواب نمی ماند!!! پرسه می زنم در آن مه و هر از گاهی میابم خودم را در نقطه اول....خسته می شوم ولی می خواهم هر طور که شده عبور کنم از آن دروازه...تا بسازم سال جدید را هر چه با شکوه تر... باز هم می چرخم و می چرخم.. نمی دانم چه طور ولی از دور صدایی می شنوم...نجوایی شبیه امواج دریا...قدم ها را سریع تر بر می دارم...و درست است...دریایی است رو به رویم...و خورشید آن دور ها می تابد....می ایستم بر پهنه ی ساحل و می نگرم وجب وجب دریا را...ولی نمیابم دروازه را....باز می گردم به جنگل ... حسی می گوید دروازه همین نزدیکی است...باید دقت کنم....دسته ای از پرندگان بالای سرم پرواز می کنند...خوب که نگاه می کنم میبینم که با هم نشانی شده اند به سمتی و انگار مرا به آن سمت می خوانند...پا به پای آنها پیش می روم...مصمم و با اراده...به جاده ای می رسم که دو طرفش را در ختان بلندی گرفته اند...پرندگان از میان جاده رد می شوند...از بین آن دو درخت بزرگ و نا پدید می شوند....انگار پیدایش کرده ام....قدم هایم سنگین می شوند...انگار نیرویی می خواهد مرا از رسیدن به آن باز دارد ولی من تسلیم نمی شوم...باد شدیدی می وزد و برگ ها را به هوا بلند می کند...استوار گام بر می دارم...خیلی نزدیک شده ام....صدایی در گوشم می پیچد... یا مقلب القلوب......برقی می زند...عبور می کنم. 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:46 توسط مهدی |
در میان آتش و دود...زیر چکاچک گلوله ها...آنجا که هیچ کس به فکر دیگری نبود...ناگهان پرنده ی خوشبختی روی شانه هایم نشست...همه جا آرام شد...انگار دنیا کند شد...و من ایستادم بالای خاک ریز...و دیدم برق گلوله هایی را که از کنارم رد می شدند....و دیدم دشت زیر پایم سرخ است...و قلبم را در دستانم دیدم....و آن را به میان دشمن پرتاب کردم...و قلبم چرخید و چرخید و افتاد آن دور ها...و صدای طپش های آخرش به بلندی شنیده شد...بوم بوم...بوم بوم...بوم و دیگر صدایی نیامد....و ناگهان انفجار !!!! خاک ها که فرو نشست اثری از دشمن نبود.... و بشنوید آنچه را که هیچ کس ندید و هیچ کس نشنیده است : و من ماندم و جسمی بی جان و آسمان نم نم می بارید نه برای من بلکه از خوشحالی....و پاهایی که در جلوی چشمانم می دویدند ...و من خیره خیره به نقطه ای نگاه می کردم....سربازی در کنارم نشست و نبضم را گرفت ...ولی نبضی نیست در وجودم و سرباز به گمان اینکه مرده ام مرا تنها گذاشت...ولی من زنده ام و خیره خیره نقطه ای را نگاه می کنم...درست در مرز آسمان و زمین رعدی می خورد و آن دور روشن می شود ... چند ساعتی می شود که این چنین افتاده ام...همه رفته اند...آفتاب به بالای سرم آمده است تا خشک کند تن بی جانم را...صدای وزش ملایم باد را می شنوم و سکوتی بس عجیب که حتی می شود صدای پای مورچه ها را شنید...همچنان خیره خیره مانده ام...سوالی دارم از خودم !! من که قلب ندارم ؟ آیا مرده ام ؟؟... شب است و جیر جیرک ها می خوانند و ماه می تابد چون هاله ای نورانی بر روی خاک ریز...ماه در زاویه ی دیدم است و می بینم که امشب چند ستاره به دورش حلقه زده اند !!! می شمارم ...درست ۱۲ تا....این چه رمزی است ؟؟ ..کمی آن طرف تر ستاره ای از آسمان سقوط می کند و می میرد ! چه مرگ زیبایی...سکوت شب سنگین است و ماه پر نور...آن دور ها گرد و خاکی است انگار....دایره ای از خاک ها را می بینم که کم کم به بالا می روند...بالا و بالاتر ...انگار به دور ماه رسیده اند....چرخی می زنند و تقسیم می شوند....به دور ستاره ها می چرخند و همان بالا می مانند....و صدایی گوشم را نوازش می دهد...صدای همان پرنده....پرنده ی خوشبختی...آنجاست ....نزدیک ماه...می بینمش...بال هایش را آرام به هم می کوبد!!!! چه با وقار است....به سمت ماه می رود و در مرکزش ایستاده بال می زند....چه شبیه است به ساعت آسمان !! آری این ساعت آسمان است .....پرنده بال هایش را به هم می کوبدو جیغ می کشد....ستاره ها چشمک می زنند...خاک ها سریع تر می گردند....انگار دنیا می چرخد....نه فقط این زمین است که به هم ریخته است....درخت ها کمر خم می کنند.....همه جا پر از غبار می شود....پرنده جیغ های بلند می کشد.....و ناگهان سکوت....خاک ها فرو می نشینند!! فضای اطرافم مه آلود است انگار...مه صبح گاهی....و کمی نمناک...صدای راه رفتن را می شنوم...سنگ ریزه هایی که سر می خورند و خاک هایی که له می شوند....عطر خوشی را در کنارم حس می کنم...چه آشناست!!! صورتی خم می شود و بوسه ای می آید...حسش می کنم!!! قلب ندارم ولی من زنده ام ... اراده ای می خواهم که آن بوسه برایم تحفه اش کرد....من پیروز میدانم کاش این تن خاکی هم بفهمد !!!! شاید به زودی بدمم در جسمم وآن را نیز به حرکت در آورم...کمی صبر می خواهد و اندیشه....راستی یادم رفت : پرنده ی خوشبختی ساعت آسمان را عقب کشید تا دوباره بوسیده شوم ...بوسه ی تولد...و می دانم که بود صاحب آن بوسه و به دنبالش خواهم رفت تا بیابمش...کاش بفهمد این تن خاکی همراهیم کند...کمی صبر می خواهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:35 توسط مهدی |
شاید تا به حال اینقدر صاف و ساده ننوشته باشم...دلم می خواد یک نقاشی بکشم...توش من باشم و تو... و خدا آن بالا بالا ها و آن پایین پایین ها نگاهمون کنه....یک جاده بکشم انتهاش نا پیدا....یک کمی هوا را بارانی کنم....اون دور دور ها افق یک کمی نارنجی باشه یک کمی هم زرد...دور و بر جاده پر برگ های طلایی و نارنجی باشه...من از تو عقب تر باشم و تو جلوتر پشت بهم ایستاده باشی...من دستم را برای گرفتنت دراز کرده باشم و تو در حال رفتن باشی به آن دور دور ها که نمی شود دید...سایه ات بلند روی زمین افتاده باشه تا نزدیکی های من و سایه ی من کوتاه و کج باشه......اون خیلی دور ها سایه ی یک آدم باشه ...پسر یا دخترش را نمی دونم...ولی تو اون سمت میری...من را نمی بینی و به سمتش داری میری...اگه بوم نقاشی اجازه بده یک لبخند خوشگلم میگذارم روی لبهات...رضایت خاطری از رفتن به اون جایی که نمیشه دید و اون سایه ی نا شناس....کاش بشه تصاویر را به حرکت در بیارم...اونوقت تو آروم آروم دور میشی...و من هر چه تلاش می کنم نمی رسم....دستهام را مشت می کنم و بعد اونا رو توی جیبم می گذارم و به آرامی بر می گردم....با پاهایم برگ ها را به این سو و آن سو پرتاب می کنم...هر از گاهی نیم نگاهی به عقب می اندازم به خیال اینکه تو داری بر می گردی....به اول جاده می رسم...نگاهی به آخر جاده میندازم...می نشینم و خیره می شوم به آن دور ها...ولی نمی بینمت...خورشید جایش را به ماه می دهد....ستاره ای سقوط می کند...روز ها و شب ها می روند و تو نمیایی....برف می بارد....بهار می آید و خورشید تابستانی خود نمایی می کند ...ولی هیچ خبری نیست...بلند می شوم . خاک های خستگی هایم را تکان تکان می دهم....از جاده به سمت شهر می روم...توی خیابان ها راه می روم...از پشت ویترین کافی شاپ ها دختر و پسر های خوشحال و خندان را می بینم ....توی خیابان ها دستهای گرمشان را می بینم و بوسه هایشان را....و غصه دار می شوم...از کنار یک مغازه ی ساز فروشی رد می شوم...چشم هایم سازی را گیر می اندازد و می خرمش...ساز می زنم و داستانم را می خوانم...داستانم را برای همه می خوانم...دیگر غصه ندارم!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:22 توسط مهدی |
سالهاست که کارم دزدیست... نه یک دزد معمولی..من یک دزد دریایی ام !! کشتی ام به رنگ قهوه است با خطوط قرمز...دو بادبان دارم برای حرکت ...یک لنگر دارم که طلایی است و ارث پدر بزرگم!! ولی من دزد بدی نیستم...لااقل خودم اینطور فکر می کنم و در کتاب خانوادگی ام این طور آمده است که ما قسم می خوریم که ندزدیم مگر برای عشق...کارم دزدیست ...کارم کشتن است گاهی...و گاهی نابودی !! می دزدم عشق را...می کشم دلسردی را و دار میزنم نفرت را...پرچمم دو جمجمه است در حال بوسه...بوسه ی مخصوص دزدان دریایی !!! قطب نمایی دارم که راه را می آموزد به من و رد یابی که رد می زند برایم عشق های سر گردان دریا را...عشق هایی که دلسردند و مغروق !!! سابقه ی کارمان بر می گردد به پدر پدر بزرگم که دزد دریایی شروری بود..تایتانیک که غرق شد نصف عشاق دنیا مردند و پدر پدر بزرگم به دنبال عشق های سر گردان دریا افتاد...برای دزدیدنشان و گاهی نجاتشان از نا بودی...هر عشقی که پیدا می کنم ابتدا به رسم خانواده دلسردیش را می کشم و نفرتش را دار می زنم و خودش را می بندم به دکل و هر از گاهی که پرچم را پاین می آورم برای نزدیک شدن به ساحل به آن بوسه ی دزدان در یایی را یاد می دهم از روی عکس پرچم و در بندر گاه ها به جوان هایی که به دنبال عشقند هدیه اش می دهم و گاهی که فقرم بیداد می کند می قروشمش که البته اگر روح اجدادم بفهمند مرا خواهند کشت...وظیفه ام پخش کردن عشق است و نجاتشان و کشتن هر گونه نا امیدی از عاشق بودن. این ها ارث پدر پدر بزرگم هستند.من یک دزد در یایی ام کارم دزدیست . می کشم و دار می زنم و می دزدم عشق را..برای آنچه که گفتم!!!!!! من یک دزد دریایی هستم! خوشحال هستم!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:37 توسط مهدی |
در این قصر آرزوهایم دیگر هیچ نمانده است...تا جایی که پژواک می شود زمزمه ام....وقت رفتن است...به کجا ؟ نمیدانم...نمی خواهم بدانم...و نمی توانم بدانم!!! باید رفت در جنگل سیاه گم شد...همان جنگلی که خاطراتم را روی تک تک درخت هایش حکاکی کرده ام...چه سخت است عبور از میانش...باید از کنار تک تک خاطراتم عبور کنم بی آنکه بخوانمشان تا نکند قلبم بگیرد در این سیاهی...و این سیاهی چه ترسناک است....و ترسناک تر زمانی است که شب می شود و ماه می تابد و همه جا پر از غبار می شود و آن زمان است که من نعره خواهم زد و گرگ می شوم!!!!! آن زمان است که می کنم درختان را از ریشه و نابود می کنم خاطراتشان را...آتش می زنم کلبه ها را و در باران می رقصم...رقص مرگ!!! چند وقتیست که این چنینم....از وقتی بوسیدمش !!! و حال که فهمیدم خفاش طلسم شده ای بوده است و ترک کرد با بالهای زشتش قصرم را ...خیلی دیر است!!! و شنیده ام آن الهه که شکست طلسمم در دست اوست آن دور ها زندگی می کند پشت این جنگل سیاه...ولی نمی خواهم آنجا بروم...مرگ بهتر است برایم و رقصش جذاب...گاهی این چنین بهتر است...هر چه پیش آید خوش آید!!!! و این خودش نا بودیست... شاید پیدا کنم ساعت زمان را و در لحظه ی بوسه نگهش دارم و پاره کنم آن نقاب خفاش را و عوض کنم مسیر جاده را به سمت سفیدی...انتخاب با خودم است. و نمی گویم چه انتخاب کرده ام...بگذار شب شود...گرگ نمااااااااااااااااا....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:8 توسط مهدی |
سرگردانم...بیابان گرد شده ام...نقشه ای دارم در دستم...جای قلبم را نشان می دهد...سال ها پیش دفنش کردم...در بیابان آرزوهای نرسیده...می خواهم برش گردانم و عاشق شوم....آری عاشق ! چه زیباست دوست داشتن و چه زیباتر است آن دوست داشتن اول...حتی حسش امید می دهد...می خواهم رنگین کنم قلبم را این بار با خونی پر از حباب های عشق...می خواهم فریاد بزنم عشقم را تا کر شود آن ستاره ی بزرگ که روزی برای ما بود...و دیگر ما مفهومی ندارد و منم...و شاید دوباره ما شوم به زودی...و این بار دیگر ستاره نمی خواهم ...این بار ماه از آن من است....که نه چشمک زند تا وسوسه کند و نه سقوط کند تا فنا شوم...می لرزم با هلال شدنش و چه خوب ترسی است...تا بدانم قدر عشقم را.....می خواهم بشنوم صدای طپش قلبم را این بار محکم تر از همیشه...می خواهم ریتم زندگی را استوار کنم با طپش هایش....و ماه لبخند بزند . رمقی ندارم...نه سرابی است تا امید دهد و نه آبی است تا براستی سیراب کند...نه بادی می وزد و نه خاکی در چشم می رود...این دیگر چه جور بیابانی است...ولی مصمم هستم..قلبم را می خواهم حتی اگر رمقی نماند....نقشه را زیر و رو می کنم...پس کجاست ؟ نقشه را به کناری می اندازم چشمهایم را می بندم و این بار حسش می کنم...به پیش می روم..نمی دانم چه مدت ولی انگار رسیده ام....خانه ایست از سنگ!!!! داخلش می شوم و می بینم آن حفره را...به یاد می آورم آن شب را که در میان بارش شدید چشمهایم قلبم را بیرون کشیدم و آنجا دفنش کردم....شمعی روشن می کنم...جعبه ی سنگی را بیرون می اورم...قلبم سنگ نشده باشد؟؟؟ می گشایم آن حصار سنگی را...قلبم آن میان است... شکاف سینه ام را باز می کنم و قلبم را می گذارم سر جایش...حسی ندارم...نه طپشی و نه جریانی....نه اشکی می اید و نه محبتی حس می شود...چه بر سر قلبم آمده است؟..چشمهایم را می بندم....عشق جدیدم را می بینم که لبخند می زند...طپشی نمی آید!!! چه شده است ؟ هر چه سعی می کنم مهری ضربان نمی گیرد....خسته ام...نگاهم به جعبهی سنگی می افتد...یعنی قلبم سنگ شده است؟؟...درون جعبه عکسی است انگار...به یاد می آورم تنها عکس باقی مانده را درون جعبه کنار قلبم جا گذاشته ام...نگاهش می کنم...قلب وامانده می طپد حتی با عکست!!!!!! باز هم طپید قلبم ولی نه با عشق جدید...با همان عشق اول .....با او خو گرفته است...می فهمم رمزی را که هیچ گاه نخواهم فهمید رازش را... هنوز هم دوستت دارم....و قلب وامانده می طپد حتی با عکست...یک بار برای همیشه می توان عشق را فهمید...همان بار اول....!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:41 توسط مهدی |
سازم فالش می زند این روزها...آن چنان که کلاغ ها نای گوش دادن ندارند و می پرند به آن دور ها... سازم غمگین است...انگشتانم می لرزند روی سیم ها....می نوازم با تمام وجودم...این صدای قلبم است که ریتم می دهد به موسیقی هر ثانیه چند بار.....چه تند می زند قلبم....شوری دارم در کامم...از اشک چشمم هست یا حالم ؟ نمی دانم......اوج می گیرم لا به لای نت ها....می چرخم و می چرخم...می گردانم مویم را روی صورتم...می تکانم عرق را از چهره ام...چشمهایم را می بندم....می نوازم با قدرت ته مانده ام.....نایی ندارم....توانم در دستانم است....سست می شود پاهایم...کلاغ ها قار قار سر می دهند به نشانه ی اعتراض.....باد می وزد.....می چرخاند برگ ها را به دور محور نامرئی ....دندان هایم را می فشارم.....نعره می زنم.....می خوانم.... می افتم....سازم می پاشد از هم...سیم هایش خار می سازند به دورم...اسیرم...اسیر خود کامگی هایم...اسیر چنگال وحشی کرکس ها....کلاغ ها می چرخند بالای سرم....رمقی نیست برای از نو ساختن...سازم یا خودم؟ ....دو سیم سالم مانده است....می- فا ....چه سودی دارد نواختن ؟؟ می خواهم بروم از این پهنه ی نا بودی....می خواهم بروم بالای تپه ...انجا که شفق با افق گره خورده است...انجا بایستم.....سازم را کوک کنم...و بخوانم شب را.....بستایم ستاره را......بگریانم کودکان ماه را.....تا کودکان زمینی ببینند آنها نیز اشک دارند ....تا فکر نکنند این زمین ویرانه است...تا ارزو نکنند بودن در ماه را.... شاید رد ستاره ای را بزنم با آهنگم....سقوط کند از آسمان....بیفتد در خلوت دل کودکی....که ارزو می کرده است ستاره ای را....بخندد و بگرید ...هر دو از برای شادی.....خنده ی غمناک نداریم؟ گریهی خوشحالی دیگر چه صیغه ایست ؟ هر چه هست زیبا تر از دل من است...دلی که مزرعه اش کویری است...پر از ترک های خشک...و مترسکی است میانش که کلاغ ها نفرینش کرده اند...تا بماند و بمیرد ایستاده.....و نفرین کلاغ ها جدی است.... شاید بیاید روزی که کلاغ ها ببرند به آسمان مترسک را....و عقابش کنند از برای بودنش....و من ساختم آن مترسک را برای غرورم...برای خود شیفتگی....چه کرده ام؟ ..رسم روز گار است...چه بیهوده رسمی است !!!! شاید ملودیم غلط است....شاید آهنگ زندگیم را بیهوده این چنین می نوازم...می دانم که نمی دانم....شاید ها زیاد است و ای کاش ها بیشتر....و ای کاش شاید ها را با خود دفن کنیم موقع مرگ...که مرگ رسم روز گار است ولی پر سود و حتی یادش .....و آن تپه کجاست که گاهی ملودیم من را با خود به آنجا می کشد؟؟....شاید همان تپه است که کلاغ ها نفرینش کرده اند؟؟....ای کاش بیابم آن را و شاید یافتم به زودی....و نواختم...و ارزو کردم برای مترسک.....ماندن و ترساندن را..... حال که اینجایم با سیم های خاردار سازم...و چه کنم تا آ رام گیرد این طپش ها؟.....مزرعه ی قلبم را شخم بزنم....شاید بذری پیدا شود برای پاشیدن و باری دهد تا قرار.....باید رها کنم دل و جان را...حتی از نواختن...حتی از کالبد...حتی از نفرین کلاغ ها.....راهش را نمی دانم و ای کاش می دانستم !!! 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 15:44 توسط مهدی |
بر قله ی آرزو هایم نشسته ام ...همان قله ای که این روز ها قله ی تنهایی ام شده است...تنها مکانی که می توانم در آن به زندگی ادامه دهم...تنها جایی که می شود از آن به افق زندگی ام نگاه کنم...آن دور ها هنوز سایه روشن خورشید پیداست...نمی دانم غروب می کند یا طلوع ؟؟ ...به آسمان روحم نگاه می کنم...خاکستری است...پر از ابر...مه گرفته دورادور م را....ولی هوا گرم است و عرق می کنم از دلهره هایم....آسمانم این روز ها بی ستاره است...ستاره هایم را چه کسی چیده است ؟؟ ...بی ستاره هایم هیچ ندارم جز کالبدی پر از سیاهی و نفرینی که وجودم را طلسم کرده است....شاید بیاید آن فرشته و بر شانه ام بوسه زند تا طلسمم خرد شود و تکه هایش اوج بگیرد و در آسمانم دوباره ستاره بسازد...گفتم که ....اینجا قله ی آرزو هایم است!!!! ولی من که آرزو های بزرگی ندارم...بلند می شوم و می ایستم...دستهایم را باز می کنم چون پرنده ی خیالم...آماده ی پروازم....پرواز به آن دور ها...انجا که هنوز سایه روشنی دیده می شود....چه طلوع کند چه غروب....خورشید هست!! ..می آید و می رود....می چرخد و می تابد...گرم می کند و می شکاند طلسم یخ را....آب می کند و وجود می دهد.....رشد می دهد و شکوفه می اورد ...می چرخاند و می چرخد....گل های الوان قلبم کجایند؟ نکند پژمرده شده اند؟ نور می خواهند....نمی دانم....دستم را مشت می کنم و مه را در چنگالم اسیر می کنم....می فشارمش به جای لب هایم !!!! آبش می کنم ....چشم هایم را این بار محکم تر به هم می فشارم...خیالم را بیشتر پر می دهم...تا جایی که جاذبه ی قلبم همراهش باشد....آن بالا چشم هایم را باز می کنم....خیلی باز.....ستاره هایم بالای ابر ها هستند ولی دیگر چشمک نمی زنند....انگار با من قهر کرده اند.....شاید در قله ی آرزو های دیگری چشمک می زنند....هر چه می روم به آنها نمی رسم....چه کرده ام ؟؟؟ ....می شکنم و فرو می ریزم....در مانده ام....هیچ ندارم....آن دور ها هنوز سایه روشنی است....توان ایستادن ندارم....باید بروم.....باید پرواز کنم...ولی بال هایم سوخته اند....برقی می زند آسمانم.....یادی می افتد بر دلم......خدااااااااااااااا.....باز هم مثل همیشه....داستان در ماندگی و نا توانی...داستان چنگ زدن به همه راه ها.....داستان نا امیدی....و آخر تازه به یاد خدا افتادن.....!!!!!! ...چه کرده ام با خودم؟.....چرا صدایش نزدم ؟....اتوانم را جمع می کنم...می ایستم....می بندم چشمهایم را ....دست هایم را این بار بالا می گیرم....زانوانم ناگهان خم می شوند.....به روی زانو می افتم.....چشمهایم را به هم می فشارم....قلبم بالا و پایین می پرد...ققنوس قلبم آتش می گیرد...صدایش می زنم.....با وجودم......رعدی می زند......اشک هایم جاری می شوند.....باران می بارد.....پاکم می کند.....چلچله ها می خوانند.....چشم هایم را بی تردید باز می کنم....ستاره ها چشمک می زنند....آن دور ها هنوز سایه روشنی است.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:20 توسط مهدی |
تو باران که رفتیم....
صدایی گرفته...
ز پشت ابر ها غرید....
گریید....
ولی در میان بارش باران گم شد اشک هایش....
و ما نفهمیدیم که قلبی آن دور ها طپید و بغضی گرفت از برای رفتن ما....
و گفتند او عاشق شما بود....
عاشق حقیقی.....
و باران بارید و ما رفتیم و فکر کردیم این آسمان بود که برای رفتن ما گریست...
و عاشقش شدیم...
این آسمان حسود...
و خورشیدش زا پزستیدیم به یاد عشق سوزانمان....
و ماهش را لمس کردیم میان همخوابگی....
و توصیفش کردیم همواره....
و به یاد آوردیم که در آغاز او گریست...
و عاشق سوخت با خورشید و تابید با مهتاب...
و با ما بود همیشه...
و ما فقط آسمان را دیدیم...
این آسمان حسود !!!
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 0:1 توسط مهدی |
این یک پلک را کمی آرام تر بزن... سراب جاده را در چشمانت می نوشم ، چه گواراست ، چه زیبا مردمک چشمانت را به سویم بدوز و مرا بدوز بر زمین ، نگاه عریانت را میمالم ، شاید بیایی !!!! می شمارم ، 1 ، 2 ، 3 ...منتظرم نگذار دل می بندم به خاطرات ، چه بیهوده می لرزم ، قلب وامانده می طپد ، حتی با عکست راستی سایه نمی خواهی؟ من را با خودت ببر ، به اوج ، لای موج های دریا ساحل عشق که می گویند کجاست ؟؟ چشمانت آسمانی دارد انگار ، ابر های سفید ولی من چشم ندارم ، آخر سایه ی تو هستم نوری نیست در وجودم ، تاریکم در جاده ی واماندگی قدم می زنم در امتداد خطوط ، آنها را با مشتم جمع می کنم با خط خط جاده ریل می شوم تا تو !!! بالای تپه ی ارغوانی شب ، ساز می زنم ملودیم غمناک نیست ، بوی عطری دارد می خندی ؟؟ آهنگ معطر نیست ؟؟ سایه ات را عوض می کنی ؟؟ چرا ؟؟ سازم را میشکانی ؟؟ به جرم فالش زدن ؟؟ رفتی ؟ به سلامت ، ولی من از این جاده نمی گذرم همین جا مینشینم ، بالای این تپه هر جا که هستی ، بو کن ملودیم هنوز معطر است !! به پیچ جاده رسیدی ؟؟ نگاه آخر ؟؟ این یک پلک را کمی ارام تر بزن....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:20 توسط مهدی |